![]() و اما من محمد پورمنصوریان عاشق شعر ، از بهمن 83 وبلاگمو تو پرشین بلاگ و چند ماه بعدش این وبلاگو تو بلاگفاراه انداختم. تو این مدت شخصیت مهر بعنوان نمایاننده احساسات و افکار من به خیلی وبلاگا و سایتا سر زد. ولی حالا باید اینجا اسم واقعیمو عنوان کنم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
تیر 1387
خرداد 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 جستجو
پیوندها
محمد رضا رستم پور-هفت
محمد رضا رستم پور - هامري جليل صفربيگي -چوير جليل صفربيگي -واران بهروز ياسمي عبدالجبار كاكايي محمد پورمنصوريان محمدعلي قاسمي حسن شكربيگي مهتاب رشيديان سامان بختياري حسين خدنگ زنبق سليمان نژاد حيدر ميراني جليل عمرانپور علي اکرم خانه اي ياسر بابايي مرحومه معصومه رضايي ميثم داميان حمزه اولاد شقایق سلیمان نژاد علي حيات نيا شادی علی یاری احسان هاشمي ژيلا رضایتی معصومه شیخمرادی نورمراد رضایی اسلام انصاری فر محمد رضا علیکرمی عبدالله عظيم پور حیدر میرانی ابراهیم محمدی حسن فرجي یوسف رستمی کیوان داودیان امیر علیمرادیان :: قالب ساز :: دوستان غير ايلامي
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
مهرنامه
ادبيات سالهای پادگانی
صبح های با خبردار، سال های پادگانی
دوست های نابرادر، پستچی های روانی
کار می کردم همیشه، صبح تا شب بایگانی
زندگی در زونکن دو، لای پوشه مهربانی
فایل پایین زیر دستت، خط آقای غریبه
نامه ای خشک و برشته، بی شماره بی نشانی
خستگی آرام کرده، داد و بی داد دلم را
ژست های ژورنالیستی، یا که تیپ های جوانی
روی شیشه لکه دارد، لکه ای قرمز حسابی
حبس دارم چون که کرده، میز با آقا تبانی
تصويري از اقيانوس مي نشيند توي چشم پسري كه ، پسري كه ، پسري كه ... حالا مرد شده و ابروهايش جان مي دهد براي بوسه دختركان شهر خاكستري در شالاپ شالاپ شناي مرد جوان ماشين زمان برمي گردد ۲۵ آغازي مي شود تا برسد به۱۳۶۱ هي مي خواهي در بروي فايده ندارد حنا بزني به دستت آب مي شود دست مي زند پا مي زند بر مي گردد به عقب (پسرجان تو بايد الان توي ماشين عروس باشي) خودم برايت چپي مي روم فتاي مي شوم دستمال مي پرانم (شاواز شاواز فريشتگ مه رگ ، هه وا خاي نمري نمري نمري ...) نفس نداري من نفست مي شوم آقاي مهندس كه نقاشيت مثل هميشه اول دنيا باشد آخر دنيا نمي شود كه باشي باز هم عيد بشويم تيله بازي كنيم هفت تير بخريم دروازه بان فوتبال بشوي و تو ساكت باشي باز هم هي چشمت باز باشد آب بخوري هي نفس نكشي هي آب بخوري هي نفس نكشي ... دستهايت خسته بشود پاهايت خسته بشود عميق بخوابي ملحفه سفيد بزنند كه سردت نشود بشوي ديواري كه اعلاميه براي جواني بزنند رويش اس ام اس كوتاه بود (احسان غرق شد)
روزگار ...
دوستان سلام. بعد از یک ماه شعریو که به خودم تقدیم کرده بودم رو اینجا می ذارم. امیدوارم بپسندین.
روزگار ... روزگاری خانه ات آباد بود روزگارت بی خیال و شاد بود چشم های سبز ده بالاییت یکه تاز دشت شاد آباد بود مشکلت افسون زیباییت بود خاطرت بی قید بود٬ آزاد بود کو کجا رفت آن لب آواز خوان کز خوشی سرشار از فریاد بود؟ کی طلسمت کرد٬ بردت با خودش؟ عشق بود؟ شه دزد بود؟ صیاد بود؟ ها غزل نا گفته برگشتی چرا؟ دست هایش سرد بود؟ بی داد بود؟ ای خدا صبرت دهد ایوب عشق کاش بغضت تیشه فرهاد بود
دادگاه ...
در دادگاه چشمت با اتهام بسيار
محكوم مي شوم به اعدام زير رگبار تا فرصت نهايي ، تا صبح روز اعدام زندان من غزل شد، ابيات حكم ديوار خانم گناه دارم ، دلواپس دلم باش فرجام داده بودم، كر بود گوشت انگار ساعت غزل، خود صبح، ميدان تير زندان چشمم نبسته ام من، جوخه آتش، خبردار رفتم ولي نگفتي اين بچه بي گناه است؟ تو مهربان نبودي، خوشكل خدا نگهدار
ورق
وقتی که در حکم شما دل استفاده می شود
شاعر توقف می کند، از خط پیاده می شود توی خیابان همچنین، از ترس چشمان شما شاعر فراری می شود،شرمش زیاده می شود این آس و پاس لعنتی بختش شده کوت سکوت فال من ویران شده، سرباز ساده می شود در بازی هفت خبیث سرباز شاعر دیده ای؟ هرچیز بی بی گفته بود، انجام داده می شود هنگام دیدار شما، سربازتان شیک است و پیک بی بی برنده می شود،خواجی پیاده می شود روزی می آید ای خدا ، ما هم برنده می شدیم؟ انجام خواهد شد خدا،هرچه اراده می شود
ماروت - ناهید - چاه
سلام دوستان. قبل از خوندن شعر توصیه می کنم داستان هاروت و ماروت رو در اینجا بخونید: http://majoj.blogfa.com/post-1.aspx
ماروتم و در جذبه ناهید می میرم در چاه دور از رویت خورشید می میرم مثل خدا رحمت کند باران و تنهایی روزی که رویایت به من تابید می میرم هاروتی نامرد هم از پیشمان رفته حالا غریب افتاده بی تردید می میرم مکر شما خانم، ثریا در نوردیده با اسم اعظم یا هو الامید می میرم ما مست تهران شما با آن همه سرباز چون چاه بابل حال ما فهمید می میرم
یک هوا غصه پرنده توی يک سينه که ديده توی تنهايی خدايا مرگ دختر کی شنيده؟ کی شنيده عشق بابا تافلق پرواز کرده يک قناری مثل يک تير از قفس جمعه پريده يک دل ديوانه ديشب، نصف شب قصه نگفته ناز بابا مثل هر روز تا سر کوچه دويده يک زن تنها کناری از سر شب گريه دارد ماجرای غصه او پيش درد امشب خزيده سفره ای دختر ندارد، ناز بابا ناز کرده اشتها امشب ندارد، بغض ها شايد چشيده دست های زشت بابا گيج و مستاصل شکسته اين غم بی دختری هم ازغزل امشب وزيده
فریاد باد
باد فرياد زند : حال باران خوب است
آسمان طوفانيست ، جنس دل مرغوب است باد فرياد زند جمعه گل می میرد سبزه ها سردرگم ، دشت در آشوب است باد بيدادکنان ، داد و بيداد کند مشت بر کوه زند ، کوه باران کوب است باد پیغام برد ، مشق ماندن تا کی نسترن می گرید، قاصدک مصلوب است باد تاکید کند ، شعر من می بارد از سفر می گوید، شهر ما مرطوب است باد خود می میرد ، باد خود می سوزد از غزل می ترسد، بی صدا چون چوب است
مثلا شعر...
کاش... ای کاش من نبودم و این داستان نبود *********************************************** خواستن می خواهم ، می خواهی ، می خواهد یعنی همه دستور زبان بلدیم می خواهم ، می خواهی ، می خواهد حالا کلاغی برسر گل و گیاه می زند که من سبز نمی خواهم و او قرمز می شود می خواهم ، می خواهی و احساس جدیدی شکل می گیرد اینجا اول جاده است می خواهم ، می خواهی ناگهان یکی بر می گردد و ماشه می چکاند انگار تو از اول جنازه وسط پیاده رو بودی می خواهم نه من دیگر نمی خواهم
کوهستان
سلام دوستان. ایندفعه قبل از نوشتن شعرم خبر خوشی رو به ادب دوستان ایلامی می گم . اونم اینه که جناب جلیل صفر بیگی عزیز و خانم رضایتی دوباره وبلاگ چویر رو فعال کردن . اونم تو بلاگفا. اگه وقت کردین حتما سر بزنین.
کوهستان بلند
|