|
نگاهم به تو خیره تا پشت در
كه شايد نگاهي كني پشت سر خداحافظي مي كني ميروي خدايا خودت ريشه كَن كُن سفر برادر برادر برادر نرو از اين در بسوي دوپيكر نرو كه زندان تن واگون ميشود چون از آسمان ميرسد اين خبر ستاره كه نفرين داوودي است نادي كه مشغول نابودي است به درد اسيري شود مبتلا به خار بيابان شود محتزر به بمبي كه از آسمان مي رسد و سربي كه در جانمان مي شود به طفلي كه نشكفته پرپر شده به قطع و يقين مي رسد اين ظفر
مشق امشبم هنوز تمام نشده
تصويري از اقيانوس مي نشيند توي چشم پسري كه ، پسري كه ، پسري كه ... حالا مرد شده و ابروهايش جان مي دهد براي بوسه دختركان شهر خاكستري در شالاپ شالاپ شناي مرد جوان ماشين زمان برمي گردد ۲۵ آغازي مي شود تا برسد به۱۳۶۱ هي مي خواهي در بروي فايده ندارد حنا بزني به دستت آب مي شود دست مي زند پا مي زند بر مي گردد به عقب (پسرجان تو بايد الان توي ماشين عروس باشي) خودم برايت چپي مي روم فتاي مي شوم دستمال مي پرانم (شاواز شاواز فريشتگ مه رگ ، هه وا خاي نمري نمري نمري ...) نفس نداري من نفست مي شوم آقاي مهندس كه نقاشيت مثل هميشه اول دنيا باشد آخر دنيا نمي شود كه باشي باز هم عيد بشويم تيله بازي كنيم هفت تير بخريم دروازه بان فوتبال بشوي و تو ساكت باشي باز هم هي چشمت باز باشد آب بخوري هي نفس نكشي هي آب بخوري هي نفس نكشي ... دستهايت خسته بشود پاهايت خسته بشود عميق بخوابي ملحفه سفيد بزنند كه سردت نشود بشوي ديواري كه اعلاميه براي جواني بزنند رويش اس ام اس كوتاه بود (احسان غرق شد)
دوستان سلام. بعد از یک ماه شعریو که به خودم تقدیم کرده بودم رو اینجا می ذارم. امیدوارم بپسندین.
روزگار ... روزگاری خانه ات آباد بود روزگارت بی خیال و شاد بود چشم های سبز ده بالاییت یکه تاز دشت شاد آباد بود مشکلت افسون زیباییت بود خاطرت بی قید بود٬ آزاد بود کو کجا رفت آن لب آواز خوان کز خوشی سرشار از فریاد بود؟ کی طلسمت کرد٬ بردت با خودش؟ عشق بود؟ شه دزد بود؟ صیاد بود؟ ها غزل نا گفته برگشتی چرا؟ دست هایش سرد بود؟ بی داد بود؟ ای خدا صبرت دهد ایوب عشق کاش بغضت تیشه فرهاد بود
در دادگاه چشمت با اتهام بسيار
وقتی که در حکم شما دل استفاده می شود شاعر توقف می کند، از خط پیاده می شود توی خیابان همچنین، از ترس چشمان شما شاعر فراری می شود،شرمش زیاده می شود این آس و پاس لعنتی بختش شده کوت سکوت فال من ویران شده، سرباز ساده می شود در بازی هفت خبیث سرباز شاعر دیده ای؟ هرچیز بی بی گفته بود، انجام داده می شود هنگام دیدار شما، سربازتان شیک است و پیک بی بی برنده می شود،خواجی پیاده می شود روزی می آید ای خدا ، ما هم برنده می شدیم؟ انجام خواهد شد خدا،هرچه اراده می شود
ماروتم و در جذبه ناهید می میرم در چاه دور از رویت خورشید می میرم مثل خدا رحمت کند باران و تنهایی روزی که رویایت به من تابید می میرم هاروتی نامرد هم از پیشمان رفته حالا غریب افتاده بی تردید می میرم مکر شما خانم، ثریا در نوردیده با اسم اعظم یا هو الامید می میرم ما مست تهران شما با آن همه سرباز چون چاه بابل حال ما فهمید می میرم
یک هوا غصه پرنده توی يک سينه که ديده توی تنهايی خدايا مرگ دختر کی شنيده؟ کی شنيده عشق بابا تافلق پرواز کرده يک قناری مثل يک تير از قفس جمعه پريده يک دل ديوانه ديشب، نصف شب قصه نگفته ناز بابا مثل هر روز تا سر کوچه دويده يک زن تنها کناری از سر شب گريه دارد ماجرای غصه او پيش درد امشب خزيده سفره ای دختر ندارد، ناز بابا ناز کرده اشتها امشب ندارد، بغض ها شايد چشيده دست های زشت بابا گيج و مستاصل شکسته اين غم بی دختری هم ازغزل امشب وزيده
باد فرياد زند : حال باران خوب است آسمان طوفانيست ، جنس دل مرغوب است باد فرياد زند جمعه گل می میرد سبزه ها سردرگم ، دشت در آشوب است باد بيدادکنان ، داد و بيداد کند مشت بر کوه زند ، کوه باران کوب است باد پیغام برد ، مشق ماندن تا کی نسترن می گرید، قاصدک مصلوب است باد تاکید کند ، شعر من می بارد از سفر می گوید، شهر ما مرطوب است باد خود می میرد ، باد خود می سوزد از غزل می ترسد، بی صدا چون چوب است
|
![]()
و اما من محمد پورمنصوریان عاشق شعر ، از بهمن 83 وبلاگمو تو پرشین بلاگ و چند ماه بعدش این وبلاگو تو بلاگفاراه انداختم. تو این مدت شخصیت مهر بعنوان نمایاننده احساسات و افکار من به خیلی وبلاگا و سایتا سر زد. ولی حالا باید اینجا اسم واقعیمو عنوان کنم.
Home
|